|
غروبی از دریا |
|
عشقی از جان |
امروز من يه كار بد كردم خداييش هر چيزي با ادبيش خوبه ، جك بي ادبيش . كلي خنديدم به نظر من جك گفتن هنر مي خواد موقعي كه سال سوم بودم يه بار سر كلاس آمار (از اون كلاس هايي كه آدم بايد پلكشو با چسب بچسبونه به ابروش تا چشاش باز بمونه و خوابش نبره ) به جاي اينكه چرت بزنم بهشون گفتم همچنان كه آقاي اكبري داره پاي تخته بال بال مي زنه ما هم بيايم يه كار مفيد بكنيم يه جك بسازيم ولي چشمتون روز بد نبينه ، هر چي زور زديم فشار آورديم به مخمون دريغ از يه اپسيلون جك. خلاصه به هر بدبختي اي كه بود يه دونه ساختيم يه روز يه بابايي يه پولي پيدا مي كنه مي بره خرجش مي كنه زهر مار اصلا تويي كه ادعات مي شه خب همين الان از خودت يه جك بگو بگو ... بگو... ديدي كم آوردي فعلا باي
سلام
رفتم جك هاي بالاي هيجده سال رو سرچ كردم 

مي دونين چرا؟ 
يه پيشنهاد به دوستام كردم 
اس ام اس كنيم بديم دست ملت 

اونم اينه 

كجاش بي مزه بود؟
خيلي هم قشنگ بود 

خب ديگه من برم
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:35 توسط احسان سفاری |
| ||||||